اومدم دانشگاه از کنکور دادن و تلاش نکردن خسته شده بودم اما چرا حسرت میخورم؟ منکه تلاش نکردم چرا پذیرش این رشته واسم سخته؟ همش دارم به خودم فرصت میدوم به رشته ای که انتخاب کردم فرصت میدم توی کلاس از همه بزرگ ترم ولی باز واسم اهمیتی نداره شرایط برام گنگه الیته شرایط ذهنی خودم اما وضعیتی که توشم واسم واضحه
وقتی وارد این خوابگاه شدم حس کردم قبلا اینجا بودم تک تک جاهاش واسم آشنا بود و این حس وقتی خیلی عجیب شد که هم اتاقی ترم آخرم گفت جوری رفتار میکنی که انگار قبلا اینجا بودی یا سال آخریه که اینجایی
هر وقت پام رو توی دانشکده میذارم حسرت اینکه تلاش نکردم وجودم رو میگیره بیشتر احساس کمبود و کم بودن میکنم اینکه من نتونستم به چیزی که میخوام برسم احساس مرگ دارم هوففف